اندر اختيار كردن زوجه ي دويم
دوش هنگام زدم فال ، بيامد : كه تو بيچاره ، زبد حادثه و شوري اقبال ،
بايد بگزيني تو دگر زوجه اي ، اي واي ،
زده ام بر سر و با ناله و افغان ، سراسيمه ، شتابان ،
به سراپرده ي همسر ، بزدم پاي
و او گفت : كه اي شوي خوش اقبال ، تو اي مرغك اقبال
چه خوش آمده اي جان ، فداي قدمت هم سر و هم پاي
شروع كرد به تعريف و به تمجيد و به تكريم من و غافل از هر جاي
وليكن من بد بخت ، ندانسته و ناخواسته بد حال
خزيدم سوي كنجي و به اين فكر ، چگونه بدهم شرح من اين قال
و يا اين كه بپيچانم و پايان دهم اين راز؟
كله ام سوت كشان همچو قطاري ، پر از حرف هاي دو صد غاز
چه گويم ، زن ازاين فعل بناگاه رود از حال
سرانجام
زبانم مثل يك مار ، كش و قوس كنان ، مت مت و لنگان
كه : اي زن تو عزيزي ، تو حبيبي ، و تو اهلا من الجان
چه بگويم ؟ كه يك بار دگر مرغ دل من
بناگاه روان شد سوي يك زوجه ي ديگر ،
كه بود خوشگل و خوش هيكل و اندام ، تن آرا و دل آرام ،
فتادم چو به دامش ، برفتم بر پايش
و به يك شب ، همه ي كار رسيده است به پايان
اينك من و اين جان ، تو بزن بر سر فرقم
و او دست درآورد و بياورد يكي خنجر بران
و فرو كرد به قلبم ، همان آن ، من از ترس و هيجان
تمام بدنم گشت چو يك بيد و لرزان ،
بزدم داد و پريدم من از آن خواب ، بديدم تك و تنها ، درازم توي ايوان
پريدم و دويدم كه دهم شرح من اين فاجعه ِ سخت به دوران
ولي باز بترسيدم و گفتم :
چه بهتر كه به پايان برسانم من اين قال .
