تبليغاتX
آوای دل من

آوای دل من

تراوش دل

اندر اختيار كردن زوجه ي دويم

دوش هنگام زدم فال ، بيامد : كه تو بيچاره ، زبد حادثه و شوري اقبال ،

بايد بگزيني تو دگر زوجه اي ، اي واي ،

زده ام بر سر و با ناله و افغان ، سراسيمه ، شتابان ،

به سراپرده ي همسر ، بزدم پاي 

و او گفت : كه اي شوي خوش اقبال ، تو اي مرغك اقبال

چه خوش آمده اي جان ، فداي قدمت  هم سر و هم پاي

شروع كرد به تعريف و به تمجيد و   به تكريم من و غافل از هر جاي

وليكن من بد بخت ، ندانسته و ناخواسته   بد حال

خزيدم سوي كنجي و به اين فكر ، چگونه بدهم  شرح من اين قال

و يا اين كه بپيچانم و پايان دهم اين راز؟

كله ام سوت كشان   همچو قطاري      ،    پر از حرف هاي دو صد غاز

چه گويم ، زن ازاين فعل  بناگاه رود از حال

سرانجام

زبانم مثل يك مار ، كش و قوس كنان ، مت مت و لنگان

كه : اي زن تو عزيزي ، تو حبيبي    ،   و تو اهلا من الجان

چه بگويم ؟ كه يك بار دگر مرغ دل من

بناگاه روان شد سوي يك زوجه ي ديگر ،

كه بود خوشگل و خوش هيكل و اندام     ،  تن آرا و دل آرام ،

فتادم چو به دامش ، برفتم بر پايش

و به يك  شب ، همه ي كار رسيده است به پايان

اينك من و اين جان ، تو بزن بر سر فرقم

و او دست درآورد و بياورد يكي خنجر بران

و فرو كرد به قلبم ، همان آن ، من از ترس و هيجان

تمام بدنم گشت چو يك بيد       و لرزان ،

بزدم داد و پريدم من از آن خواب ، بديدم تك و تنها ، درازم توي ايوان

پريدم و دويدم كه دهم شرح من اين فاجعه ِ سخت به دوران

ولي باز بترسيدم و گفتم :

چه بهتر كه به پايان برسانم من      اين     قال .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:50  توسط  حسینی چاهگاهی  |