تبليغاتX
آوای دل من

آوای دل من

تراوش دل

ز مثل زن

 

         واما گفته بودم روزهايي پيش چند بيتي هم بگويم من براي آن وجودي كه سراسر عالمي از بودنش در رنج و عذاب است . هماني كه چو پايش را گذارد اندرون خانه اي ماتم سرا گردد و او غر غر كند بر جفت بد بختش : تو را ديروز مي ديدم زني را با خودت همراه مي داشتي  كجا برديش ؟ چرا برديش ؟ خودم دانم دلت  ديگر سراغ من نمي آيد و تو  جفتي دگر داري   .  شبي گر دير آيي تو به خانه گمانم سيل غم آيد به خانه . نه از  اندوه دوريت . چه مي گويم هزاران شك و ترديد است كه اندر دل نهان دارد . اگر روزي تو با بيگانه اي ( زبانم لال ) هم صحبت شدي گمان دارد و يا شايد يقين دارد كه در دل نقشه اي داري . اگر چه بارها گويي و تو از جان و دل گويي ( و يا شايد فقط هم از زبان گويي ) تو را از جان خود هم بيشتر خواهم  تويي تنها انيس من  تويي تنها خداي من . ولي كافي است يك شب تو جدا خوابي خدا داند چه آرد بر سر تو . بگريد پيش مادرجان كه اي مامان چه بد كردم كه او غوغاي يك زوج دگر در سر ، مرا هرروز و هر شب از خود جدا دارد . اگر عكسي ز بيگانه ( روم به ديوار ) كه از جنس زنان باشد ميان دفترت پيدا شود و يا در جيب تو باشد ! و او بيند ، خودت را زير ماشين كن . چرا ؟ كه چون فردا شود هر جا رسد زند او كوس رسوايي . كه مردم عاشق است او و همي خواهد كه زن گيرد .اگر تو باز كردي در به روي يك زن ديگر ، جوابي هم تو دادي بر سلام او ، و يا گر تو بخندي يا كه او بر تو زند لبخند ، برو قبري براي خود مهيا كن .

      خداوندا چرا زن آفريدي ؟ چه زيبا بود اگر زن نافريدي . و حالا هم كه او را آفريدي ، چه بهتر كه جدا مي آفريدي .

      خدايا من چه مي گويم . ببين صد ها دروغ گفتم . اگر زن ها نبودند كجا من اين گناهان را نمودم . 

گر بميرد دختري بر قبر او رويد گلي              گر بميرند دختران دنيا گلستان مي شود

    و بقول خودم كه در جايي فرمودم : خداوند با دست خود مرد را آفريد و از روح خود در او دميد  و آنگاه فرمود آفرين بر من و آفرينشم

و سپس زن را از .......  مرد آفريد . پس زنان توجه داشته باشند كه پاي خود را از گليم خود درازتر نكنند چرا كه نامحرم پاي آنها را مي بيند و اصلا چرا زن پاي خود را دراز كند . زنان بايد در كنج خانه بنشينند و گوش به فرمان اوامر مردانه باشند . (البته مزاح فرمودم ).

 

با كسب اجازه از محضر زنان بزرگ بويژه بانوي دوعالم زهراي اطهر (س)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:31  توسط  حسینی چاهگاهی  | 

ستيغ کوهساران گشت اسپيد

سفيدی گشت در مردم هويدا

سياهی رخت بر بست از دل ما

نه کهساران که دشت هم شد گهر بار

***

چه برفي بود اينک بر سر ما

چه لذت بخش بود و خوش گوارا

پس از دوران سرد و خشکسالی

ترحم کرده ايزد بر دل  ما

***

همان ريگی که چندی خشک می بود

چنان دُر بر سرش مهمان بُد امروز

تو گويی  نو عروسی پشت پرده

درخشيده گهر ها بر سر او

***

بيا با هم به صحرا پا گذاريم

دمی با عشق خوبان ره سپاريم

برای ياد بود خوب رويان

ميان برف ها لاله بکاريم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:30  توسط  حسینی چاهگاهی  | 

گلایه

گلايه قرآن

از كجا بگويم ؟  از كه بگويم ؟

از آنان كه با قلبي چون سنگ ، ارزش معنوي مرا در موزه هاي خود ازبين مي برند !   نه نه ،‌ مرا با آنان كاري نيست .

و اما مردم عادي كه با قلب رئوف و مهربان و روح آرام ، نياز و آرزوهايشان را در الفاظم نشان مي گيرند و بس ،‌ بي آن كه در اعماق مفاهيمم نشاني از خدا گيرند و يا در راه بگذارند ، من از اينان گله دارم ، هزاران ، صد هزاران گله دارم .

يكي خواند مرا گنگ و غلط ، با چهچهه ،‌ گويي كه آهنگ غنا هستم . يكي آويزدم بر گردنش ، گويي صليبي از طلا هستم .

يكي نالد مرا در بزم غم ، گويا كه شعر مرده ها هستم . يكي بندد مرا بر بازوانش ، گويا كه خيرٌ حافظا هستم .

يكي هم بهر حفظ جان و مالش ، غافل از ياد خدايش ، مي دمد يك قطعه ام  را بر خودش  ، بر خانه اش ، بر جان و مال و بچه اش ، تا از بلاها در امان باشد .

به هنگام مرض ، آنجا كه دكتر عاجز از درمان ، دواها بي اثر گردد، مرا شويند و مي نوشند كه شايد ذكر الفاظم علاج دردشان باشد .

در آن دم كه عزيزي از وطن عزم سفر دارد ، مادرش ، خواهرش يا همسرش در بدرقه بر او نظر دارد ، پلي از من به بالاي سرش بندند كه تا در زير آن اول ، قدم را پيش بگذارد  و دائم از خطرها در امان باشد .

به ديوار مناره ، بر فراز گنبد و باره ، به گرد هر ضريح و تكيه و مدفن ، و قنديل شبستان ها ، و با خطي مزين بر سر درها ، معما وار ، ناخوانا ، مرا با صنعت تذهيب ، آري عرضه  مي دارند و تنها ذكر الفاظم ، تهي از معني آنها و چون وردي  مقدس ، بي تفهم ، بي تعقل ، بي تامل از براي رفع حاجت ، يا ثواب آن براي رفتگان ، پس فلاني در تمام زندگي با من ندارد آشنايي ، ولي هنگام ترديد و بلاتكليفيش ، در انتخاب مسكن و خانه ، رفيق و يار و همسايه و با آغاز هر كاري به دامانم زند چنگ  و گشايد لاي او را كه تا شايد بيابد راه خود را خوب يا بد يا ميانه .

براي يمن هر مسكن ، سرا يا خانه اي تازه ، مرا با آب و آئينه ، به آنجا مي برند اول ، كه تا شايد مبارك گردد آن خانه !

كنار هفت سين سفره شان ، اندر صف سنجد ، سماق و سير ، به همراه صداق زن ، به بالين مريضاني كه مي ميرند ، و يا بر سينه نو باوگان و اندر جعبه اي چرمين و چندين بار تا خورده به گرد گردن مردان ، و در راديو ، تلويزيون ، به دنبال ني و آوازشان ، هر صبح و ظهر و شام ، به روي سنگ قبر مردگان و .........  من حاضرم ، من حاضرم !!!!!

اما چرا ؟‌ اما چرا ؟‌ از بهر چه اين كارها با اين كتاب ، گر چه باشد بعضي از آنها صواب ؟‌

آيا تبرك مقصد است ؟ يا آن كه در مقصود ما تنها تبرك مقصد است ! ؟ 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:24  توسط  حسینی چاهگاهی  |