بر ستیغ کوهساران ای دریغ
سال ها پر بود از برف سپید
چند سالی گشته خونین کوهسار
از غم و اندوه این ایل و تبار
***
بر بلندای کلار و زرد کوه
توده های برف روی هم سوار
چون نگاهت اوفتد بر کوه سبز
گوئيا صد خرمن مه پهن بود
***
کوه ریگ آن کوه سبز و بی ستوه
چشمه های آب جوشان داشت او
وز پی بی برفی و بارندگی
چشم ها خشک و دلش خون می نمود
***
تل زرشک و کوه لیشون و نسار
در پی بارندگی وموسم فصل بهار
پر چمن پر گل پر از ابر بهار
با هزاران ناز و عشوه دائماً رخ می نمود
***
لاله های سرنگون و آن شقایق های داغ
همچو عاشق روز و شب گريند از درد فراق
چون که بودند بی نصیب از رحمت ابر بهار
هر کدامش لحظه ها در خون خود غلطيده بود
***
آن زمان ها در ميان برف و در دامان کوه
کبک ها قهقهه زنان و باشکوه
در ميان دره ها آوازه خوان
تا ميان دشت پرواز اسیری می نمود
***
دشت لاله روزگاری خوب داشت
مردمش با عشق لاله خوی داشت
گاهی ار ابری هویدا بود اندر آسمان
لاله ها با رقص خون آهنگ داشت
***
یاد از آن روزی که بلبل لانه داشت
یاد آن روزی که گل کاشانه داشت
باد و باران و مه و ابر بهار
دائماً در شهر ماها خانه داشت
***
ای خدایا یک زمان بار دگر
آن همه برف و سفیدی را بيار
نعمت این مردمان افزون شود
د ر پی برف و عطای کردگار