تراوش دل
جهان گرديده پر از ظلم و بيداد / ستمكاران ندارند ذره اي
داد
به هر گوشه در اين عالم كه بيني / ضعيفان جملگي در رنج و
آزار
نگاهي گر كني در شرق ايران / فغانستان به واقع گشته ويران
اگر بر غرب ايران رخ نمايي / نبيني مردمش را جز به خواري
همه درد است هر جايي به دوران / زبمب و موشك اين نابكاران
همه اهدايي صهيون غاصب / و آن كاخ سياه ، ابناء شيطان
جوانان اي عزيزان اي مسلمان / به يك دستت سلاح ، يك دست قرآن
بر آن ديوان جاهل سخت تازيد / و آنها را زهر كشور برانيد
اگر ما جملگي دستي در آريم / واز دل مهدي خود را بخوانيم
خدا هم چون خلوص ما ببيند / يقينا ديدن مهدي توانيم
ولايت پايه و بنيان دين است / كه هر چه غير اين باشد نه دين
است
بياييم گوش به فرمان ولايت / تبه سازيم هر آنچه غير اين است
.
جمعه دهم آبان 87
ستاره ي دوازدهم از سامره سرزده بود / تو پادگان عسكري هلهله برپا شده بود
پيامبران شادي كنان ، فرشتگان دست زنان / تبريك و تهنيت به
لب ، آمده اند عسكريه
تا ببينند شاه جهان ، آن مهدي صاحب زمان
مهدي آقا امام ماست
، ولي نمي دونم كجاست
شايد همين نزديكي ها ، يا كه تو خو نه ي خدا / يا شايد هم
تو مدينه ، يا كنار قبر جدش در كربلاست
وقتي امام مهدي ما پنج ساله بود / باباي مهربون او ،
يازدهمين امام ما
به دست دشمنان حق ، به شهادت رسيده بود
بنا به دستور خدا ،
مهدي ما صاحب زمان / پس از شهادت پدر ، امام مردم شده بود
از طرفي دشمن دين ، ملحداي زشت و لعين / به هر كجا زدند
كمين ، تا بكشند امام دين
ولي خدا سرنوشت و ،
طوري ديگه رقم مي زد ،
كه بايد او شود نهان ، از ديده ي اين مردمان
حالا زمان غيبت است ، پيروانش همه غمين ، در انتظار رويتش
مهدي ما اگر بياد ، خانه ي ظلم شود خراب / جهان گلستان مي
شود ، برپا شود هم عدل و داد
اگر چه او نهان زماست ، و ليكن او گواه ماست /
در همه جا در همه حال ، او شاهد اعمال ماست .
دوش هنگام زدم فال ، بيامد : كه تو بيچاره ، زبد حادثه و شوري اقبال ،
بايد بگزيني تو دگر زوجه اي ، اي واي ،
زده ام بر سر و با ناله و افغان ، سراسيمه ، شتابان ،
به سراپرده ي همسر ، بزدم پاي
و او گفت : كه اي شوي خوش اقبال ، تو اي مرغك اقبال
چه خوش آمده اي جان ، فداي قدمت هم سر و هم پاي
شروع كرد به تعريف و به تمجيد و به تكريم من و غافل از هر جاي
وليكن من بد بخت ، ندانسته و ناخواسته بد حال
خزيدم سوي كنجي و به اين فكر ، چگونه بدهم شرح من اين قال
و يا اين كه بپيچانم و پايان دهم اين راز؟
كله ام سوت كشان همچو قطاري ، پر از حرف هاي دو صد غاز
چه گويم ، زن ازاين فعل بناگاه رود از حال
سرانجام
زبانم مثل يك مار ، كش و قوس كنان ، مت مت و لنگان
كه : اي زن تو عزيزي ، تو حبيبي ، و تو اهلا من الجان
چه بگويم ؟ كه يك بار دگر مرغ دل من
بناگاه روان شد سوي يك زوجه ي ديگر ،
كه بود خوشگل و خوش هيكل و اندام ، تن آرا و دل آرام ،
فتادم چو به دامش ، برفتم بر پايش
و به يك شب ، همه ي كار رسيده است به پايان
اينك من و اين جان ، تو بزن بر سر فرقم
و او دست درآورد و بياورد يكي خنجر بران
و فرو كرد به قلبم ، همان آن ، من از ترس و هيجان
تمام بدنم گشت چو يك بيد و لرزان ،
بزدم داد و پريدم من از آن خواب ، بديدم تك و تنها ، درازم توي ايوان
پريدم و دويدم كه دهم شرح من اين فاجعه ِ سخت به دوران
ولي باز بترسيدم و گفتم :
چه بهتر كه به پايان برسانم من اين قال .
یاد ایامی که در گلشن صفایی داشتیم در میان لاله و گل آشیانی داشتیم
یاد باد آن روزگاران یاد باد
چرا وقتی که راه زندگی هموار میگردد بشر تغییر حالت میدهدخونخوار میگردد
به وقت عیش و عشرت مینوازد کوس بی دینی به روز تنگدستی منعم و دیندار میگردد
بعد از مدتی من آمدم و حالا شاید خیلی حرف برا گفتن داشته باشم اما اول بگم
من از گل آفتاب گردان بدم نمیاد ولی از آدمای گل آفتابی بدم میاد . ای کاش یه روز
همه مثل گل باشن اما مرام آفتاب گردی نداشته باشند....
فعلا بای تایه وقت دیگه .